الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

44

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

و فيك داريت قوما لاخلاق لهم * لولاك ما كنت أدري أنهم خلقوا ( ابن بسام ) * * * صبر بر بدگويى كسانى نمودم كه اگر تو نبودى به زبان درنمىآمدند ، و به خاطر تو با دونانى مسالمت ورزيدم كه اگر تو نبودى نمىدانستم كه آنها اصلا آفريده شده‌اند ؟ 53 - مذمّت روزگار على هذه الأيام ما تستحقّه * فكم قد أضاعت منك حقّا مؤكّدا فلو أنصفت شادت محلّك بالسّها * علوا و صاغت نعل نعلك عسجدا ( ناشناس ) * * * بدا به حال روزگار پست و فرومايه ، چه حق‌هايى كه از تو پايمال نمود ، و اگر انصاف مىداشت جايگاه تو فراتر از ستارهء سهى بود ، و جاى پاى تو را با طلا و جواهر مىآراست . 54 - عشق آغازين يا مقلتي أنت التي * أوقعتني في حبه غرتك رقة خده * و نسيت قسوة قلبه ( ناشناس ) * * * اى ديدهء من ! تو بودى كه من را به عشق او دچار كردى ، نرمى گونه‌هايش تو را فريفت و قساوت دل او را فراموش كردى . 55 - اندر وصف عشق افلاطون گفته است : عشق ، جسم طبيعى را قوّه‌اى است خفيّه و از دو چيز متولّد مىشود ؛ يكى از وساوس طبع و دوم از اشباحى كه از تخيّلات به نظر مىآيد . بر هركس كه استيلا يابد ، خصايص وى را تغيير مىدهد . ترسو را شجاع و شجاع را ترسو مىسازد .